کاش می تونستم دست یکی رو بگیرم، بیارم بنشونمش پشت عدسیِ چشم هام، تا دنیا رو اونجوری که من می بینم ببینه و حس کنه...تا خوب نگاش کنم، ببینم چه شکلی می شه، و چقدر دووم می آره. به قیافه ی بهت زدش نگاه کنم و احساس کنم که در دنیا تنها نیستم. مخصوصاً یک وقتی مثل الآن، که چیز نشئه کننده ای در رگهام جاریه و هیــــچ خیالِ پریدن نداره. نمی دونم چی، چه ماده ای، یا حتی چه فکری...

فقط می دونم متفاوت از همیشه. کندتر از همیشه، بی خیال تر از همیشه، و لذت بخش تر از همیشه، نفس می کشم... 

/ 4 نظر / 8 بازدید
ماندانا

می دونم اون ماده چيه. خورش هويج و آلو که به شدت باعث شده سرديت کنه و فشارت بياد پايين و احساس رخوت و کند شدن گذر زمان بهت دست بده!

مهران (اولين قلب آبي)

سلام... فكر نمي كنم پشيمون شده باشم از اينكه به وبلاگ شما سر زدم....... به نظرم مي تونيم دوستاي خوبي براي همديگه باشيم... خوشحال ميشم به من سربزني شايد ياد روزاي خوب قديما كه وبلاگ اولين قلب آبي پاتوق بروبچ پرشين بلاگ بود زنده بشه........ دوست دار تو.... دوست جديد مهران [چشمك]

حامد « آسمان نقره اي »

سلام... خوشحال شدم كه با وبلاگ شما آشنا شدم! من هم يه وبلاگ دارم كه توش عكساي دخترم عسل رو ميذارم. خوشحال ميشم از وبلاگ من هم ديدن كنيد. شايد بتونيم دوستاي خوبي براي هم بشيم. يادش بخير قديما براي خودمون برو و بيايي تو پرشين بلاگ داشتيم....