پدرم،

چون ماه پریده رنگ، پشت ابرهای سیاهِ خشمگینی ایستاده است و نگاهم می کند،

و کم کم محو می شود...

مادرم،

از پسِ ابرهای سپید، با شعاع های شفافی از نور، بر پوست آفتاب سوخته ام،

می تابد،

برادرم،

در هزارتوی شمشادهای باغی بی انتها می دود،

مادربزرگم،

از بالای بلندترین آسمان خراشِ جهان،

سقوط می کند،

... و تو،

روی ذغال گداخته، آرام و بی صدا،در کنارِ من،

راه می روی...

/ 1 نظر / 3 بازدید
دفتر نارنجي

سلام دوستم دل منم برات خيلی تنگ شده از کافه هم قهر نکرديم کافه چی يه کم ادا درمی ياره واسمون.دوستون دارم و بزودی يک برنامه توپ با ملانژ ميذاريم موبايلت اگه درست شد پيغام بده!