برای شرکت در بازی آرزوها، اونم فقط چون شروینگز عزیز تلویحاً منو به اون دعوت کرده بود، چند ساعت فکر کردم، و دیدم اولین و آخرین آرزوم در این لحظه ی طلایی و معمولی از زندگیم اینه که فردا صبح که از خواب بلند می شم، آرزویی داشته باشم. آرزویی اونقدر بزرگ و مهم، که به خاطر رسیدن بهش انگیزه ی تلاش پیدا کنم...

آره، آرزوم، هرچی فکر می کنم همینه.

اما برای دلخوشی هم که شده می تونم ۵ تا چیز دیگه (شبه آرزو) اینجا بنویسم:

 ۱. جایی زندگی کنم که همه ی روزاش آفتابی باشه.

 ۲. بهم یک شب هدیه بدن، که بتونم هر چقدر می خوام کشش بدم. یعنی هروقت که خودم خواستم سپیدش سر بزنه.

 ۳. روزی برسه که تنبلی صفت خوبی باشه. 

 ۴. نوشابه ی انرژی زای خوش مزه ی کم ضرری، برای آدمایی مثل من اختراع بشه.

و ۵. زنده باشم و هزاره ی بعدی رو ببینم...

بی سرو صدا، علی ِ انگشت نیکوتینی رو هم به این گرداب هلاکت، یعنی نام بردن ۵ تا! آرزوش، دعوت می کنم. 

/ 0 نظر / 6 بازدید